ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بازگشت به خانه...

سلام وروجکم بالاخره مامانی بعد از یه هفته، 5 شنبه شب اومد به خونه.البته با اصرارهای فراوان... طفلی بابایی خیلی  خونه رو مرتب نگه داشته بود. منم که اومدم فقط جمعه یه ذره کار کردم. بابایی می خواست همون عصر جمعه برگردم خونه مامانی اینا. ولی بخاطر مولودیه مادرجون(مامان بابایی) که فردا دوشنبه روز عید نیمه شعبان،هست اینجا موندم تا بعد از اون برم. الان دارم این پست و از اتاقه خودت میزارم. چقدر دلم برای همه چیزش تنگ شده بود. اگه بشه فردا خاله ها بیان و نقاشی ها رو بچسبونیم به دیوار. فقط یه سختی داره که بالای تخته که جابجا شدنه تخت خیلی مشکله.  طبق سونوی آخر الان 36 هفته 3 روزه که تو دل مامان مهمونی. دیگه انگار واقعی واقع...
27 تير 1390

کی میای؟

سلام جیگر طلای مامان بازم مامان دیروز اومد خونه ی مامانی اینا. فکر کنم اینبار دیگه بار آخر بود که اومده بودم خونمون. دیروز قبل از مولودی خاله مریم و  دایی هادی اومدن نقاشی ها رو چسبوندن به دیوار. که تو ادامه مطلب برات می زارمش. ابوالفضل، مامان، یه جورایی شدم. دلتنگم. کلافم.هم می خوام این روزا تموم بشه، هم می ترسم تموم بشه... امروز نرفتم دکتر. 4شنبه میرم دکتر. امروز صبح خاله مریم رفت جواب آزمایشم و گرفت. خدا رو شکر مشکلی نیست. الان دلم می خواد ببینمت...  دوست دارم... زیاد کیفیت نداره با موبایل خاله مریم انداخته ...
27 تير 1390

می گذره...

سلام گوگولی مگولیه من امروز رفتم آزمایش ادرار و خون دادم. آزمایش خون در دو مرحله بود. مرحله اول باید ناشتا بودم و مرحله دوم باید دو ساعت بعد از خوردن صبحانه می رفتم... بار دوم و با خاله منا رفتم. کمی هم خرید داشتم که انجام دادیم و تشنه و خسته برگشتیم. پسرم، یه جور حس مسئولیت شدیدی دارم. حس می کنم که دارم یواش یواش کلی مسئولیت جدید پیدا می کنم. امیدوارم که واقعا توانایی داشته باشم و بتونم از پس این مسئولیت تازه به خوبی و سربلندی برآیم. تو هم باید همکاری کنیا مامانی... البته دلگرم مامانی و خاله ها هم هستم. از خدا می خوام تو سالم بیای و به من هم کمک کنه اونطور که شایسته ست در خدمت پسرم باشم... دوست دارم... ...
22 تير 1390

دلم می خواد...

سلام گلکم اوایل دوران بارداریم که تو فصل پاییز و زمستون بود خیلی سرمایی شده بودم. فقط یه لباس بود که گرمم می کرد. یه تونیک آستین بلند سبز بافتنی. دیگه خودم هم ازش خسته شده بودم. کثیف که می شد سریع درش می آوردم و می شستم و خشکش می کردم و می پوشیدمش. تو همین فاصله هم سریع سرما رو می خوردم. واسه همین سرمایی شدنم سعی می کردم زیاد بیرون نرم(مثلا)... البته این حربه ای هم شده بود واسه بابایی. آخه خیلی ازش می خواستم جمکران بریم.  می گفت که چشم کمی گرمتر بشه می ریم. تا اینکه عید شد و رفتیم مسافرت. دوبار پشت سر هم. از اون به بعد کمرم درد گرفت و ترجیح می دادم که زیاد سوار ماشین نشم. الان که سه شنبه شده خیلی دلم هوای جمکران و کرده. ولی دیگه...
21 تير 1390

نقاشی های خاله ها واسه پسری...

سلام پسر مامان امروز رفتم دکتر. با خاله منا. خدا رو شکر همه چیز مرتب بود. ولی چون نفر اول بودم اولش دستگاه سونوکید دکتر تنظیم نبود، واسه همین ضربان قلبتو یکمی دیرتر شنیدم. چقدر نگران شدم. واقعا خدا هیچکسی و اینطور آزمایش نکنه که خیلی خیلی خیلی سخته. یه سری سوال هم از دکتر کردم و خیالم حسابی راحت شد. دیگه از این به بعد باید هر هفته برم دکتر. توی این هفته باید بازم آزمایش ادرار و خون و تجدید کنم واسه اطمینان بیشتر... دو روزیه که با خاله ها داریم واسه اتاقت نقاشی می کشیم که بالای تختت بچسبونیم... دوست دارم قدر این نقاشی ها رو واقعا بدونی آخه خاله ها خیلی واسش زحمت کشیدن،مامانی هم کلی همکاریه فکری کرد که همین جا ازشون ممنونم... الب...
20 تير 1390

روز پسر مامانی...

سلام به جیگرم دیروز عزیز دلم همه جوره حرکات نرمشی، کششی، کوبشی،پیچشی و سکسکه داشت. طوری که گاهی حس می کردم داره دلم ریش ریش می شه، یه باری هم ترسیدم که نکنه می خوای زودتر بیای و مامان و غافلگیر کنی... برای همین مامانی یکشنبه19 تیرماه 90 و به نام روز پسر مامانی نامگذاری کرد... خیلی زیاد دوست دارم پسر مامانیه من... ...
20 تير 1390

مامان منتظر...

سلام به گل پسرم بهار 89 بود که خاله منا و خاله مریم برام کتاب همه مادران سالم اند اگر ... رو خریدن، اون موقع قصد باردار شدن نداشتم ولی همونطور که قبلا گفته بودم چون این دو تا خاله در آرزوی خاله شدن بودن به بابا مهدی سفارش کرده بودن این کتاب و از تهران برام بگیره. وقتی باردار شدم همش آرزوم بود که به صفحات آخر بارداری برسم. امروز که توی 36 هفتگی هستم فقط یه صفحه به انتهای فصل بارداری رسیده و اون هم صفحه 40 هفتگیه... از 5 شنبه شب اومدم خونه ی مامانی اینا. امروز صبح خوابتو دیدم. خیلی خیلی کوچولو بودی و خیلی دوست داشتم. دعا می کنم که خدا سالم و به موقع تو رو در آغوشم قرار بده... 2 شنبه وقت دکتر دارم. ایشاالله که همه چیز مرتب باشه. دیگه فق...
18 تير 1390

دیگه باید رفت...

سلام عزیز دلم می دونی چیه؟ بابا محسن و خانواده م خیلی اصرار دارن که دیگه برم خونه ی بابایی اینا. آخه اونجا  دوروبرم شلوغه و اینکه به بیمارستان نزدیکتره و از طرفی بیشتر می تونم استراحت کنم. پسرم اصلا دلم نمیاد دل بکنم... خصوصا خیلی زیاد دلم برای باباتو و خونمون و اتاق نازت تنگ می شه. ولی وقتی خونه ی بابایی اینا هستم پاهام کمتر پف می کنن و بیشتر بهم می رسن و از طرفی بابا محسن خیلی خیالش راحت تره که تنها نیستم. باورت نمی شه خیلی برام سخته. امروز می خوام ساکم و ببندم و برم. بابا محسن میاد خونه ی مامانی اینا ولی خب کمتر همدیگر و می بینیم. آخه این روزهای آخر حس می کنم بیشتر بهش احتیاج دارم. همش فکر این می شم که شام و ناهار چی می خوره؟...
16 تير 1390

هدایا...

سلام پسر مامان امروز روز خوبی برات بودا!!! آخه کلی هدیه گیرت اومد . مادرجون و عمه ها و زن عمو و عمه ی خودم اومدن و کلی برات هدیه آوردن... حالا فعلا جابجاشون نکردم که بابایی هم بیاد ببینه. راستی یه خبر خیلی خوب دیروز شنیدم... همسایه پایینمون که خیلی توی دوران بارداری به مامانت کمک کرده، یه نی نیه کوچولو توی دلش داره ... اینقدر ذوق کردم. میشه همبازیه گل پسرم. خب مامان بره واسه اومدن بابا یه شامی درست کنه که بابا چند وقته طفلی از غذا هم افتاده... هم خودتو هم باباتو خیلی زیاد دوست دارم... ...
15 تير 1390

صاحب نام...

ابوالفضلم، پسرم سلام مامانیه من امشب شبه مهمیه مامانی، شب چهارم ماه شعبانه، شب تولد صاحب نام پسرم، حضرت ابوالفضل(ع)، پسرم دوست دارم مثل صاحب نامت شجاع، با وفا، مهربان، دلیر باشی. راستش اینقدر ایشان صفات خوب دارن که نمیشه همشو نام برد. سعی کن تو زندگی از این حضرت پیروی کنی و من و بابا و رو توی اون دنیا سرافراز کنی...     خیلی خوشحالم که شب تولد حضرت ابوالفضل اومدم خونمون و دارم برات از اتاقت می نویسم. عمه زهرا گفته که کاش ابوالفضل ما توی این شب بدنیا میومد... ولی من نظرم به اینه که قشنگیه انتخاب اسم تو در اینه که ما خودمون تصمیم گرفتیم این اسم و برات بزاریم و دنبال بهونه نبودیم... پسره عزیزم خیلی خوشحالم که د...
14 تير 1390