بازگشت به خانه...
سلام وروجکم بالاخره مامانی بعد از یه هفته، 5 شنبه شب اومد به خونه.البته با اصرارهای فراوان... طفلی بابایی خیلی خونه رو مرتب نگه داشته بود. منم که اومدم فقط جمعه یه ذره کار کردم. بابایی می خواست همون عصر جمعه برگردم خونه مامانی اینا. ولی بخاطر مولودیه مادرجون(مامان بابایی) که فردا دوشنبه روز عید نیمه شعبان،هست اینجا موندم تا بعد از اون برم. الان دارم این پست و از اتاقه خودت میزارم. چقدر دلم برای همه چیزش تنگ شده بود. اگه بشه فردا خاله ها بیان و نقاشی ها رو بچسبونیم به دیوار. فقط یه سختی داره که بالای تخته که جابجا شدنه تخت خیلی مشکله. طبق سونوی آخر الان 36 هفته 3 روزه که تو دل مامان مهمونی. دیگه انگار واقعی واقع...
نویسنده :
ندا
20:44




